Stars Of The World Music
Just Kamran& Hooman
سلام بچه ها خوبین؟ چه خبرا؟ مینا جون ممنون از نظرت خورشید جان منم اون گزارشو کپی کردم..البته یه سریا میگن میخواسته بگه دوست دختر داره و اینا منم شنیدم اینو و تاییدشم نمیکنم......ترجیحم میدم زیاد وارده این بحثا نشیم.....بازم بیا فاهو عزیز ممنون از نظرت سارا.ح جان مرسی از نظرت جوابی که به خورشید دادمو بخون ساقی عزیز ممنون نیکا جون دوست عزیزم مرسی از نظرت و اقا پیام مرسی مرسی از اینکه به ولم اومدی و نظر دادی.....ایشالا که بازم بیای. امروز اومدم تا داستان بزارم داستان: هومن بعد از شام،که به معنای واقعی کلمه هیچی نخورد دوباره بلند شد و رفت نزدیک دریا نشست چند دقیقه ای نگاش کردم و بعد بلند شدم برم پیشش که یکی از بچه ها گفت:بزار تنها باشه........ یه لحظه قاطی کردم و گفتم :تنهاتر از اینی که هست؟ کامران ــــ منم میگم بهتره یه نفر باهاش حرف بزنه..... کامران اینو گفت و من رفتم پیش هومن.هومن درست روبه روی دریا نشسته بود.باد ملایمی می وزید و مدام اب و تا نزدیکی هومن می اورد. ــــ مزاحم نیستم؟ هومن تازه متوجه من شد.بدون اینکه برگرده و منو نگاه کنه گفت:نه..بشین. کنارش روی ماسه ها نشستم و چیزی نگفتم.بعد از چند لحظه هومن گفت:ممنون...... ــــ برای چی؟ ــــ چون کلمه احمقانه ای برای دلداریم نگفتی! ــــ اهان....از اون لحاظ. هومن خودش شروع به حرف زدن کرد:دریا بهم ارامش میده....اینجا رو خیلی دوست دارم.یعنی دوست داریم،هم من هم کامران......دریا رو دوست دارم چون همه جا یه جوره......همه جا یه رنگه.... مثله بعضیا دو رو نیست.....مکث کرد و بعد با دستپاچگی گفت:تورو نمیگما..... ــــ اره..فهمیدم منظورت چیه. داشتی میگفتی....... هومنم شروع کرد به گفتن اینکه کی و کجا تینا رو دیده و چی شده که عاشقش شده بود....... وقتی حرفاش تموم شد یکم سکوت کردو گفت:اخه یه نفر چه طور میتونه اینقدر راحت با احساسات یکی دیگه بازی کنه.... حرفشو قطع کردم:ببین هومن...همه مثله تو و کامران و اطرافیانت نیستن...برای خیلیا مهم نیست که الان بعد از کاری کرده طرف ناراحته یا خوشحال....اینا فقط خودشون براشون مهمه...تو هم نباید به خاطر کسی که الان داره عشق و حالشو میکنه و هیچ کس دیگه جز خودش براش مهم نیست خودتو عذاب بدی..... سری تکون داد و گفت:شاید حق با توئه.... بیا این بحثو ول کنیم.تو از خودت بگو.کسی رو تو زندگیت داری؟ خندیدم و گفتم:نه بابا.....به قول بعضیا هنوز شخص ایده آلمو پیدا نکردم......ـــشخص ایده آل.....امیدوارم زودتر پیداش کنی.....امیدوارم واقعا پیداش کنی نه اینکه به یه نفر برسی و فکر کنی که همونیه که میخواستی ولی اون نباشه......مثله من...... ــــ تو شنا بلدی؟ ــــ چی؟ ــــشنا..... ــــاره بلدم..........اصلا الان چه وقت این حرفاست؟من دارم از...... ــــ وای هومن ول کن این دختره رو....... فراموشش کن. ــــ چی میگی تو؟فراموشش کنم؟من تا ۴-۵ روز پیش عاشقش بودم حالا میگی فراموشش کن؟مگه الکیه؟(صدامون همین طور داشت بلند میشد و بقیه داشتن نگامون میکردن)ـــــ خوب میگی من چیکار کنم تا حالت بهتر بشه؟ ـــــ میخوای حال منو خوب کنی؟ خوب.......بپر تو اب....از.....از روی اون صخره. خیلی محکم گفتم:باشه. و راه افتادم طرف اون جایی که هومن گفته بود. هومن دنبالم اومد:اصلا تو شنا بلدی؟همونطور که به راهم ادامه میدادم گفتم: نه! احساس کردم هومن وایساد و بعد دوبار دنبالم اومد:پس چرا میخوای بپری تو اب؟یدفعه وایسادم و گفتم:بیا یه کاری کنیم...من شنا بلد نیستم ولی به خاطر حرف تو حاضرم بپرم تو اب...خوب اونوقت تو چیکار میکنی؟ ـــ دیگه به تینا فکر نمیکنم! ــــ قول دادیا.... ــــ مرده و قولش. و دستشو اورد جلو.باهاش دست دادم و گفتم:قبول! و به راهم ادامه دادم.نزدیک اون صخره که رسیدم هومن خودشو به من رسوند و گفت:میگم یه تجدید نظر کن.....تو شنا بلد نیستی! ــــ نباید اونقدر سخت باشه. اینو گفتم و رفتم بالا. (از زبون هومن) این دختره دیوونه ست......گفتم:ترانه بیا پایـ..... هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید.........دختره احمق. دویدم توی اب.....جایی که داشت دست وپا میزد.....کشیدمش بیرون. روی ماسه ها که رسیدیم ولش کردم........نفس نفس میزد...کلی اب خورده بود توی همون چند لحظه ...... ــــ خوبی ترانه؟ سرشو تکون داد یعنی اره،روی ماسه ها ولو شدم .همون موقع کامران رسید بالای سرمون:شما دو تا چیکار میکنین؟ بلند شدم و گفتم:این دختر ه دیوونه داشت خودکشی میکرد. ترانه به زور گفت:ولی خودت گفتی.. ـــــ من یه چیزی گفتم.....تو که میدونی شنا بلد نیستی باید خودتو از اون بالا بندازی پایین؟ کامران با تعجب به ترانه گفت:تو چی کار کردی؟ ترانه هنوزم سرفه میکرد. کامران کمکش کرد تا بلند بشه و تا پیش بچه ها اونو برد. رفتم و نزدیک اتیش نشستم. یخ کرده بودم. کامران ۵ دقیقه بعد اومد. ــــ خوبه؟ ـــ اره خوابیده..... توی دستش پتو بود.اونو به طرف من دراز کرد و گفت:بنداز روت....... پتو رو گرفتم و انداختم روی خودم.یواش یواش داشتم گرم میشدم. رامین:من نفهمیدم موضوع چیه؟این دوتا چیکار کرده بودن. کامران:از من نپرس از هومن بپرس. همشون برگشتن طرف من تا جواب بدم. ــــ گفتم اگه بپره توی اب.......تینا رو فراموش میکنم. ......ولی خوب شنا بلد نبود...... همه سکوت کرده بودن.............به خودم گفتم الانه که از عصبانیت همشون منفجر بشن ولی......... ولی این سکوت با خنده ی بهزاد شکسته شد.. وبعد از اون همه به خنده افتادن...... با تعجب به اونا نگاه میکردم.... بهزاد ــــ جدا این کارو کرد؟پرید تو اب؟ رامین ــــ یعنی با اینکه شنا بلد نبود پرید توی اب؟اونم به خاطر حرف تو؟ با سر حرفشو تایید کردم...... ــــ عجب دختر باحالیه.....باورم نمیشه.... اون به خاطر تو این کارو کرد؟.......وای خدا...... بهزاد این حرفا رو میزد و میخندید...منکه عجیب گیج شده بودم.... بلند شدم که برم پیش ترانه،که خودش از چادر اومد بیرون... کامران ــــ چرا نخوابیدی....... ـــــ الان خوابم نمیبره....... پهلوی من نشست و گفت:تو چطوری؟ بهش خیره شدم ولی یدفعه پدرام پرسید:ترانه الان چه حسی داری؟ ــــ احساس میکنم هرچی خوردم تبدیل به اب شور شده....... همه خندیدن و من با حرص گفتم:ترانه! برگشت طرفم:چیه؟ ــــ تو دیگه چه ادمی هستی....منو از ترس کشتی...حالا نشستی با خیال راحت میخندی؟ چیزی نگفت و بلند شد و به سمت جنگل راه افتاد...... پشت سرش رفتم،دستشو کشیدم و گفتم: کجا میری؟ ترانه ــــ یکی دیگه قالت گذاشته دادشو سر من میزنی؟دستشو کشید و دوباره راه افتاد..... دنبالش رفتم ــــ وایسا...حالا داری کجا میری......ترانه.........اههه (از زبون کامران) خنده ام گرفته بود به کار اینا...... بهزاد:رفتارشون یکم عجیب نیست؟نکنه هومن دوسش داره؟ گفتم ـــ بهزاد بس کن.....جلوی هومن این حرفو نزن..... ترانه دوستشه......به خاطر اون خودشو انداخت تو اب....اگه یکی اینکارو واسه تو هم میکرد اونوقت برات مهم بود که اون کجا میره و چکار میکنه...... بهزاد چیزی نگفت و ساکت شد........حالا خودم به شک افتاده بودم........یاده موقعی افتادم که هومن میرفت دانشگاه ،اونروزی که با اون وضع اومد خونه و چقدر سر به سرش گذاشتیم که عاشق شده...... یه لحظه به فکرای خودم خنده ام گرفت..........ولی بعد فکر کردم چرا که نه؟ترانه خیلیم دختر خوبیه....... خوب دیگه اینم فعلا داشته باشید تا اپ بعد ایشالا اپ بعد یا ویدئو جدید یا البوم اومده باشه. بای بای عزیزای من هومن_یه لحظه صبر کن.الان میریم بیرون... تینا_نه....لازم نیست....حرفایی که میخوام بزنم رو بعدا مجبوری براشون تعریف کنی.......بزار همین حالا بدونن........ نفس عمیقی کشیدو شروع کرد به گفتن:از همین مسافرت به اصطلاح ماموریت شروع میکنم......من ماموریت نبودم،میدونم که خودتم حدس میزدی.....من با یه نفر رفته بودم مسافرت،اون یه نفر اسمش شایانه......دوست پسر منه......قراره چند وقته دیگه با هم رسما ازدواج کنیم.... امدم چیزی بگم ولی حرفمو قطع کرد:تا وقتی که حرفم تموم نشده چیزی نگو.... _من و اون خیلی راحت با هم کنار میایم......احساس میکنم که اون همون کسیه که میتونم باهاش زندگی کنم......هومن اون کسیه که من دوسش دارم و میخوام که.... _اسم منو به زبون نیار! _چی؟ _همون که شنیدی......تو راجع به من چی فکر کردی؟هان؟.حرف بزن چرا ساکت شدی؟د یه چیزی بگو! ........چرا با من این کارو کردی.........چرا؟ __بهم حق بده......من کسی رو میخوام که مال خودم باشه...همیشه پیشم باشه نه کسی که دائم توی سفر باشه و طرفداراش اونو بیشتر از من ببینن.....هومن من هنوزم دوست دارم ولی ....__دوست داشتنت رو واسه خودت نگه دار لطفا.اومدی اینجا اینا رو بگی؟اومدی که تحقیرم کنی؟....افرین!تبرک میگم!کارتو خوب انجام دادی!حالا راهتو بگیرو برو. _حرفم هنوز تموم نشده _به جهنم که تموم نشده.....از اینجا برو بیرون (ترانه) تینا بدون هیچ حرفی رفت بیرون.هومن انگار همه ی توانشو از دست داده بود.بی حال روی صندلی افتاد. کامران رفت سمت هومن،ولی قبل از اینکه بهش برسه هومن بلند شد و رفت.کامرانم دنبالش رفت. رامین:عجب روزی شد امروز!ادم چقدر میتونه پست باشه؟ پدرام سری تکون دادو چیزی نگفت. رامین ـــشماها که نمیخواین بمونین؟ پدرام_معلومه که نمی مونیم. رامین__ ترانه من میرسونمت! پدرام__ خونه اش نزدیک خونه ی ماست،من میرسونمش! __باشه..پس فعلا خداحافظ. __خداحافظ. وقتی رسیدم خونه حوصله ی هیچ کاری نداشتم،همش تو فکر هومن بودم،اگه من جای هومن بودم...... اصلا نمیخوام بهش فکرکنم...........حتی فکر کردن بهش هم برام عذاب اوره........... * * * 3-4 روز بعد از اون اتفاق رامین بهم زنگ زد و گفت که اخر هفته میخوان برن بیرون..........گفت بیشتر میخوان هومن رو ببرن بیرون تا یکم حالش بهتر بشه..........قبول کردم.......رامین گفت که خودشون میان دنبالم...........تو دلم ارزو کردم که این وضعیت هرچی زودتر تموم بشه........ * * * ساعت حدودا4 عصربود که اومدن دنبالم.فکر میکردم بیشتر بچه های گروه باشن......ولی با من میشدیم 5 نفر.حتی الن هم نبود............خیلی تعجب کردم.سوار ماشین شدم.............توی ماشینم هیچ کس حرف نمیزد............ هومنم که پهلوی در نشسته بود و بیرونو نگاه میکرد..........فضای ماشین یه جوری بود.......اصلا جرات حرف زدن نداشتم...........ساکت نشستم تا به جای مورد نظر رسیدیم.........اومده بودیم کنار دریا........بقیه جلوتر میرفتن منم از پشت سرشون و هومنم پشت سرم.......یکم دور تر از ما دوتا دختر کوچولو داشتن بازی میکردن......صدای خندشون همه جا رو پر کرده بود......وایسادم تا بهشون نگاه کنم،دیدم هومنم وایساده و داره به اونا نگاه میکنه......صدای اه کشیدنشو شنیدم....بعد راه افتاد و از من رد شد.بهش نگاه کردم.....وبعد به اون بچه ها.چیزی که اون بچه ها داشتن چیزی بود که هومن الان بهش احتیاج داشت......منم راه افتادمو دنبالشون رفتم.یه ویلایی بود که اونا اجاره اش کرده بودند.وقتی رفتم جلوتر بقیه بچه ها رو دیدم.......حالا بهتر شد... جلو رفتم و بهشون سلام دادم.خیلی خوشحال شدم که اونا رو دیدم.......به دوروبرم نگاه کردم و دیدم هومن داره ازمون دور میشه......همونطور که داشتم نگاش میکردم بهزاد یکی از بچه های گروه همون طور که از کنارم رد میشد گفت:میخواد تنها باشه...........بیا کمک کن...... __امدم.... اونقدر سرم به بقیه بچه ها گرم شد که هومنو از یاد بردم......ساعت 8 بود و هوا تاریک شده بود.ولی هومن هنوز نیومده بود. از تو قیافه ی کامران معلوم بود نگرانه.رفتم پیشش:چی شده؟ __هومن.....نباید میزاشتم تنها بره....هنوز نیومده..... __نگران نباش...بچه که نیست.....دیگه میاد...... __ولی........اوناهاش داره میاد. __دیدی گفتم نگران نباش. خندید و چیزی نگفت. منم برگشتم پیش بقیه.هومنم اومد و کنار بقیه نشست.. سکوتش منو هم ازار میداد چه برسه به بقیه .........خیلی دلم میخواست کمکش کنم..... همین بود.......ببخشید کم بود.......... بای بای تا اپ بعد. من دارم دق مرگ میششممممممممممممممممم استریت چارتو کسی نداره با کیفیته پایین تر بزاره ما هم بگیریم؟ منم میخواممممممممممم راستی ببخشید دیر اپ کردم شرمنده......از نظراتونم ممنون........یکمم بیشتر نظر بدین...... من بعد امتحانام که دوتاش مونده اپ میکنم......... بای بای. چطورین؟خوبین؟خوش میگذره؟چه خبرا؟........ نزدیکه عید و همه خوشحالیم دیگه.چون البوم کامران هومنم قراره بیاد با دو تا ویدئوی جدید. وای خدا عجب عیدی میشه......واااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب اومدم واستون عکس بزارم و یه خبر هم دارم: کامران و هومن،هنگامه و رامین زمانی ۲۸ اسفند(۱۸ مارچ)در شبکه ی تیوی پرشیا مهمون هستند. همین دیگه!اطلاعاتم همین قدره.نه ساعتشو میدونم نه اینکه اصلا پخش میکنن واسه ما یانه.چون من دیدم که اسمشون رو نوشت و نوشت که مهمونن و بعدبرای تهیه ی برنامه نوشته بود با این شماره تماس بگیرین.........اره فکر کنم همین بود. اینم از خبر بریم سراغ عکسا،بیشترعکسامم کش رفتم از وبلاگ محمد،ادرس سایتش روی عکسا هست: اینم از این عکسا.ایشالا خوشتون اومده دیگه.عید همه مبارک.......موقع تحویل سال واسه ی همه،واسه ی من و از همه مهمتر کامران وهومن دعا کنید.سال خوبی داشته باشید.ایشالا اپ بعد واسه البومو موزیک ویدئوهای جدید باشه.بای بای عزیزای من!
![]()





























| Design By : Night Skin |


